به خانه باز میگردم...هیچکس هم که نباشد،ظرف های نشسته و رخت های کثیف منتظرم هستند و من چه کودکانه دلخوش م به اینکه خانهمثل دسته ی گل شده است...
آرزو هایم با حباب های مایع ظرفشویی بالا میروندو یکی یکی می ترکند و من بیست و هشت سالگی ام را با روزنامه های باطله از پنجره هایاسفند پاک می کنم...
به دل نگیر...دل م نبود...فنجان ِ دیگری شکست...
رویا شاه حسین زاده
پی نوشت: و من این روزها، در آستانه بیست و نه سالگی بی مانند به آن حبابها، در پس نیستی ام؛ کودکانه به پنجره های تیر، خیره مانده ام ... که فنجان دیگری نشکند...
مخروبه...ما را در سایت مخروبه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 55